بهـ نامـ خدای تضادها
از احساسـ میترسمـ!
از همانـ احساسی کهـ همیشهـ مرا لهـ می کند
و منـ باز همـ دوستشـ می دارمـ
چند وقتی می شود کهـ سر و کارمـ با عقلـ بیشتر می افتد
و اینـ احساسـ خودشـ را بهـ آبـ وآتشـ می کشد کهـ منـ فراموششـ نکنمـ
نه منطقـ خالی خوبـ استـ و نهـ احساسـ تنها
چونـ زندگی نهـ دو دوتا چهارتاستـ
و نهـ رویایی خامـ
و اینـ تضاد هر روز و همیشهـ در منـ بوجود می آید
نهـ این کهـ از این تضادها و تناقض ها عذابـ بکشمـ
نهـ! اصلا!
منـ عاشقـ اینـ تناقضـ های زندگی امـ هستمـ
ولی خبـ جنگـ سختی استـ!
منـ منطقی بهـ دنیایمـ نگاهـ می کنمـ
و شعرهایمـ همهـ چیز را خرابـ می کنند!
از احساسـ می گویند و بسـ!
درستـ استـ شعر که جای حسابـ و کتابـ نیستـ
ولی جدیدا حرفـ های روزمرهـ زندگیم در شعر می گنجد
و مشکلـ اصلی همینـ جاستـ
دنیایمـ رنگـ و بوی احساسـ گرفتهـ استـ
اینـ احساسـ بی منطقـ،
همیشهـ پیروز میدانـ می شود!
و منـ می ترسمـ!
از اینـ احساسـ بی منطقی کهـ همیشهـ مرا لهـ می کند
و منـ باز همـ دوستشـ می دارمـ!
ϰ-†нêmê§ |